پدر بزرگ گل می‎فروخت... ما تنها گذر ‎کردیم.

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

نميدونم چرا هرچی به "پيوند"  (استاد ذوالفنون)  می پيوندم ،پيوندم  با "شور "و "دشتی" 

 

پايدار تر ميشه...

 

 دوستی لينکی (پيوندی!!) داده به من که من هم به پاس اين پيوند به وبلاگشون پيوستم...

 

 لذت بردم و شايد هم  غمناک از چند سطری که دوست قلم زده بود...

 

شايد در روز کلی مطلب زيبا از حافظ و  هايدگر ،از مشيری و سارتر و ....می بينم و می خونم .

 

البته شايد... 

 

به وبلاگم منتقلشون نمی کنم...

 

چرا؟

 

واقعا چرا؟!!!

 

 و اما...

 

احساس اين دوست نسبت به صحنه ای که خودم در  يک روز شايد بارها با اون مواجه می شم

 

،بسيار زيبا و ....

 

بعضی وقتا عاشق غمی غمناکم....

 

و اما روايت دوست....

 

 

فصلی بود دلبریده از تمامِ سیاهرگهایِقلبی آکنده از لختگیهایی که عاقبت روزی مرگی

 

همواره را سبب خواهند شد، فکر میکردم دارم بزرگ میشوم، دارم آدم میشوم و شاید

 

پرکشیدن را اینبار بیهیچ بلیط و پرواز و روادیدی، تمرین خواهم کرد...

 

امّا دیروز، درست همین دیروز، فهمیدم که هنوز حتّی به اوّلِ راه هم نرسیدهام، چه رسد به

 

رهرو

بودن!

 

رفتیم و به نیّتِ گل انداختن به گونهی خانهیِ پاکِ کودکیهامان دستهدسته گل خریدیم از

 

فروشگاههای سرپوشیده و آدمهای در امنِ سردکنندههای آنچنانی آسوده... در راه امّا پدر

 

بزرگِ نازنینی داشت خارهای «محمّدی»ها را یک یک با دستهایش میچید تا به خودروهای در

 

راه گُل تعارف کند... آنوقت که از مهربانی چهرهاش تصویر برمیداشتم، اصلا نفهمیدم که می

 

شود باری از دوش پیرمرد برداشت و با یک بغل بیشتر از گلهای سرخ به خانه برگشت... حالا

 

شاید تصویری از پیرمرد، هر روز، رو در نگاهمان، بتواند این «عذابِ وجدانِ» لعنتی را که نخستین

/ 8 نظر / 14 بازدید
.H.M.G

سلام مطلبت بسيار زيبا بود اگه تونستی خوشحال می شم به منم سر بزنی بای

هنايش

دوست عزيز سلام متن تابلو «رقصی چنین میانه میدانم آرزوست» مصرع غزلی از غزلیات شورانگیز مولانا با مطلع: بنماي رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشاي لب که قند فراوانم آرزوست ... پاینده باشی

مهرسا

دوست٬ چشمانت بينا بود که ديد٬ قدر نورباران نگاهت را بدان نازنين.

حميد

امير جان سلام. هروقت نوشته های تورو می خونم يه جوری دلتنگ می شم. شايد دلتنگ لحظه ای پرواز هرچند کوتاه.

خورشيد

سلام . امشب با وبلاگتون آشنا شدم يه نگاه کلی که کردم جالب بود. سپاس به ما هم سر بزنيد!

روزگارمن

سلام/// پس کامنت من يه هو چی شد من نوشتم اما پريدن// فقط می خواستم احوال پرسی کنم ...

مينو

متن جالبی بود گاهی بد جوری اين صحنه ها دل آدم رو ميسوزونه اما فقط لحظه ای .کاش ازش درس ميگرفتيم