قصیده گفتی پاییز و شرمی هم نکردی تو!!؟؟؟

5718849-md.jpg

نامه های بسیاری ازدوستان دریافت کردم

.

همگی اشاره بر این داشتند که

:

امیر خان ما

میشه اینقدر سطح بالا ننویسی و ادای عارفا رو در نیاری.!!!!بابا ما چه گناهی کردیم آخه

...

یه ذره هم بزن تو خاکی

...!!!

یه ذره هم بنویس تا ما بفهمیم و

...

راستش باید اعتراف کنم که ایده واسه نوشتن تو ذهنم فراونه اما هر چیزی رو نمیتونم

بنویسم و شاید هم درستش همینه

...

کم کم داشتم به اون بالاها می رسیدم که عرفانم کف کرد

!!...

چه جوری؟

4102451-md.jpg

...شبی حضرت حافظ به خوابم آمد!!!...

بشارتی عظیم بر من افتاد..کمکم کرد تا قصیده ای بسرایم د ر خواب..

البته حضرت من باب احتیاط بر من دلیلی آورد که اگر به جای ساقی از واژه حاجی و به

 جای شراب از چای در قصیده استفاده کنم هم امروزی تر و هم مانوس تر می باشد...

با حضرت مشغول گپ زدن بودم که ناگهان صبحدم شد و از خواب پریدم...

ناراحت بودم که ای وای قصیده ای رو که در خواب سرودم نابود شد...

خیلی ناراحت شدم...

 4062758-md.jpg

بعد از مدتی که به سراغ کامپیوترم رفتم و اونو روشن کردم بشاشت عظیمی افتاد که حالا

بیا و جمعش کن!!!

حضرت حافظ شخصا قصیده رو واسم نگه داشته بود و اون تو  save، my document     

کرده بود...

به هر حال با کمک حضرت می خوام کم کم شعر بگم البته از نوع پاییزیش..

استعدادشم دارم !!!...

امید که مقبول اهل دلم افتد و آیندگان را بشاشتی عظیم!...

در ضمن با کسب اجازه از حضرت ،پاییز را تخلص فرموده ام!!!...

                                                              شعر می گوییییییم....

 

الا یا ایهاالحاجی ادرکاسا و ناولها...که عشق مکروه می باید به ما چه آن ولنتاینها!

به روی من غضب کردند به وقت نیش باز کردن...که خندیدم پنهانی به آن یار دبستانها!!

شب تاریک در آن کوچه چه میکردی ؟چه می گفتی؟...که بودت در کنارت که می گفتت  مهملها؟

تو را در واحد جانان چه جای عشق چون هر دم...که در همکف حاج آقا بیان دارد ارزشها (معروفها)!

من مسکین چه جای گفت از عشق در واحد...که آن ترک ارموی به یغما برد جگرها و قلوه ها

بده حاجی چای دبشی که در همکف نخواهم یافت...نه شله زرد نه آشی، از آن دیگ نذریها

فغان کاین حاجیان شوخ تلخ کار شهر آشوب...نذاشتن در دیگ حتی "ته دیگی" از آن آشها،از آن جاشها

من از آن تیپ دلگشا که معشوق داشت دانستم...که کوفتمون خواهد شد ولنتاینو ملنتاینها!

ز "لی وایز"و" پیر گاردن "تیریپ یار مستغنیست... به عطر و رنگ و خط لب چه حاجت روی زیبا ها

چرا دشنام فرمایی چرا نفرین، مگر چی شد؟...مگر نگفت آن مرد اصلاحات بخند بر هر دشنامها!

همی گفتنم در اول فضیلت در ولنتاینها...انا مشعوف من ذکر هیجانات فی الباب جمیلتها

چه ام سودی چه ام بهره؟ که در عالم ندارم من...یکی از خوبرویان که باشد تکیه گاهم در ولنتاینها

همه گفتند بر من که ای بی عرضه بی احساس...مگر تحریم کردی یار را همانند تریاقها!!

من و تحریم !زهی تحریم زهی تحریم...مگر شورای امنیت رود در جان من .که من نیستم  چون عنانها

دلیل دیگری باید از بی عرضگی شاید ...که صفر باشد حساب من چه ملی کارت چه مهر کارتها

حسد ورزم بر آن حافظ بر آن سعدی...به" عشق "گفتند پول بی پول  "اخه دنیا و ماتیکها"

نیم ترسان از شحنه دلیل دیگری شاید...که یاران بی درد باشند زهی از آن بی دردها

به چای سجاده رنگین کن گرت می در بساطت نیست...که چای احمد بس گران باشد همانند ارزشها!

همه پولم ز قلکها به یکباره آخر شد...چه جای قلک و پستو، فراوان شد تجارتها و ملتها

مسلمانان مسلمانان انرژی را انر ژی را...که هسته را بشکافتند ولادیمیر پوتین ها

اگر هسته شکافته شد دل ما را چه جای غم...چرا که ساربان نیستند جز کربلایی پوتین ها

در آن کوی بالا همی دیدم چند کودک...که با خود می خواندند زگفتار حمیراها و هایده ها

تعجب کردمی، پرسیدم دلیل کار ایشان را...جواب سر بالا دادند مگر عاشق شدند آنها؟

نه عاشق بودند ایشان از عشق جالبناک...نبود درسی، پیوند داده بود ایشان را به الواتها و الافها

به چند دختر همی برخورد کردمی سهوا...که می گفتند هووی ،مگر ندیدی تو ما باربی ها

به کوی دانشگاه گذر کردم شباهنگام یواشکی...ندیدم من از ایشان مهندسها و دکترها!

چرا بودند در کوی و حضورشان قطعی بود...ولی من ندیدم ایشان را ز دود سیگارها و ...

میانسالی بدبدم من کنار مسجدی هر دم...که چشمانش گنه کار بود به آن چیزها و اون چیزها

جوانی را بپرسیدم از کاوه و رستم از فردوسی و حلاج....بخندیدا بگفتا زهی دوری ا از این الفاظ و دشنامها!!!

حدیث از ثروت و چای گو راز دهر کمتر جو...که کس نشنود و نشناسد به واقع این هویتها!!!

نصیحت گوش کن پاییز و ول کن این اسامی را...که از جان بیشتر دوستدارند جوانان فرهنگ غربیها

                   قصیده گفتی پاییز و شرمی هم نکردی تو؟...به جان کاندولیزارایس  ،آن افریته عروس هزار کابینها!!

 

                       خان فصلها!!

            امیر خان!  

5498391-lg.jpg

/ 5 نظر / 17 بازدید
زاغچه

عكس هاي وبلاگتون خيلي قشنگه. شيفته اون عكسي شدم كه پر از مرغ و خروسه. اما همين عكسهاي فراوان وبلاگتون باعث دير بالا آمدنش مي شه كه خوب گاهي صبر كردن مشكله! در ضمن جزء اون دسته شاعرهايي هستيد كه به "حلقه رندان" حوزه هنري سر مي زنند؟ جايي كه شاعران طنز پرداز اولين يكشنبه هر ماه جمع مي شوند.

ديوونه

داشتيم کم کم به سخنان عارفانه عادت می کرديم

چاقال

سلام حاجی موقعی دارم این رو برات مینویسم که بری آشخوری امیدوارم خوش بگذره دلم برات تنگ میشه

حميد اسدی

سلام امير جان. چی شده که زدی تو زمين خاکی و فقط برجک هدف گرفتی. بابا اين جوريها هم که ميگی نيست. استعداد فوق العادتو خراب نکن. حيف مي شي. حالا من گفتم بعد نگی نگفتی. حالا تو خود حديث ... بخوان از اين محفل

روزگارمن

سلام .. خوبی .. جالب بود منم ابديت کردم