پادشاه فصلها....

 
نویسنده : اميرحسين رحيمي - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٧

yeah, uh, in the name of Jesus
no weapon formed against me shall prosper (preach it)
and every tongue that rises against me in judgment
thou shall condemn (preach it)
Lord give me a sign
for this is the herritage of the servants of the Lord (preach it)
And that righteousness is of me, said the Lord (preach it)
Amen
uhh

Lord gimme a sign
i really need to talk to you lord
since the last time we talked
the walk has been hard
now i no u havent left me
but i feel like im alone
im a big boy now
but im still not grown
and im still goin thru it (what)
pain and the hurt (yeah)
soakin up trouble like rain in the dirt (yeah)
and i no only i can stop the rain
by just the mention of my saviour's name
in the name of jesus
devil i rebuke you
for wat i go thru
and trying to make me do what i used to
but all that stops right here
as long as the lord's in my life
i will have no fear
i will know no pain from the light to the dark
i will show no shame spit it right from the heart
cause its right from the start
you held me down
and aint nothing they can tell me now

(chorus)
Lord give me a sign
Let me know whats on your mind
let me know what im gonna find
its all the time
show me how to teach the mind
show me how to reach the blind
Lord give me a sign
show me what i gots to do
to bring me closer to you
cuz ima go through
whatever you want me to
just let me know what to do
Lord give me a sign

please, show me something
im tired of talkin to him
knowin he frontin
cryin about life aint notin
would u either be the one mad
cause u trapped or the one huntin
trapped in your own mind
waitn on the lord
or huntin with the word that
cuts like a sword
the spoken word is stronger than
the strongest man
carrys the whole world like the strongest hand
through your trials and tribulations
you never let us down (jesus)
i no u here wit us now(jesus)
i no u still wit us now
keep it real wit us now
i wanna feel, show me how Please
let me take your hand
guide me, i walk slow, stay right beside me, the devils trying to find me
hide me,hold up, i take that back, protect me and give me the strength to fight back



(chorus)

life or death live or die (uh)
i will never live a lie (uh)
im gon get because i try (what)
i wont quit untill i die (what)
im gonna make it, wrong or right (ya)
make it through the darkest night (yeah)
when the morning comes u'll see
all I have is God in me

(chorus)


comment نظرات ()
شهریارا نه تويي بس همه با ياد صبا ...هر كه دل داشت، در اين شهر صبايي دارد
نویسنده : اميرحسين رحيمي - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦

خيابان «ظهير‌الاسلام» نرسيده به ميدان «بهارستان» شبيه هميشه است.

خانه ايست قديمی که با کاغذی کوچک در  گوشه سمت راست درب ورودی آن (عکس بالا) يادآور می شود که خانه  بعلت تعميرات تا اطلاع ثانوی تعطيل است!

نميدونم چند تا عکس با گوشی همراهم گرفتم (مطمئنم هيچ کس نميدونه!)

 اما اين دو تا عکس آخر (همين دوتا) ....

خيلی ناراحت کننده ست...

بکجا ايستاده ايم!!!

بجايی که منزل با صفا ترين استاد موسيقی کشورش را نمی فهمد...

چه بگويم . منزل که هيچ ...

خودش را نيز نميفهمد...

نمی خواهد که بفهمد...

همانطور که بقيه بزرگان رو نفهميد...

 فهميد آنچه نبايد و نفهميد آنچه بايد....

عجب خاک ناسپاسی دارم...

خيلی بيشتر از اونيکه فکرشو می کردم...

اما بقول استاد شهريار:

شهريار بعد از مرگ استاد نيز چنين می سرايد

عمر دنيا بسر آمد که صبا می ميرد...ورنه آتشكده عشق كجا مي ميرد

صبر کردم به همه داغ عزيزان يارب...اين صبوری نتوانم که صبا می ميرد 

 

صبا زنده است چون شهريار زنده است

چون ياحقی زنده است..

چون مشيری زنده است..

چون همه بزرگان زنده اند..

و جاهلانند  که  به مرگ خود می کوشند...

 

 


comment نظرات ()
حافظ غم دل با که بگويم که در اين دور...جز جام نشايد که بود محرم رازم
نویسنده : اميرحسين رحيمي - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ آذر ،۱۳۸٦

 

شبی آرام چون دریای بی جنبش

سکوت ساکت سنگین سرد شب

مرا در قعر این گرداب بی پایاب می گیرد

دوچشم خسته ام را خواب می گیرد

من اما دیگر از هر خواب بیزارم

من امشب باز بیدارم

.

به چشمم نقش می بندد

زمانی دور همچون هاله ابهام ناپیدا

در آن رویا

به چشم خویش دیدم کودکی آسوده در بستر

منم آن کودک آرام

تهی دل از غم ایام....

من اما حال باز بیدارم

ولیکن از غم ایام بیزارم....

غم آن ساز که ناکوک بود

غم استاد بی مردم

غم تنبور

غم بربط

غم آن حنجره پاک

که نگشت آلوده

به افکار دژم ....

و نگفت حرفی جز شعر...

غم آن شعر

غم آن شعر که بی نیما بود

غم آن ایام "امید"ی

غم آن" کاشان "ی

غم" احمد "

غم آن شاعر کوچه تنهایی

که آموخت رسم وفا از غم

غم "پروین"

غم" سیمین"

غم آن شاعر که از سیلی دشمن سرود:

"دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم"

 

غم آن شعر

غم شعری پر از ایرانشهر

غم شهری که کاوه کم داشت

غم کاوه که مردم نداشت

غم مغز" مردم"

غم ضعف" مردم"

غم آن مامی که غمناک فریدون می بود

غم اردویسور آناهیتا

که نیک است او

که پاک است او

که در نفرت زخوی اژدهاک است او

غم آن شعر که در عشق بسوخت

غم خط سوم

غم منصور

غم عطار که چقدرم نزدیک با او

"نه در مسجد گذارندم که رند است...نه در میخانه کاین خمار خواب است

ورای مسجد و میخانه راهیست...بجویید ای عزیزان کاین کدامست

برو عطار کاو خود می شناسد...که سرور کیست سرگردان کدامست"

غم آن رند که یک آن نشاید بی او

غم آن کوچه که در آن می زید

"دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است...گو بیا خوش که هنوزش نفسی می آید

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست...اینقدر هست که بانگ جرسی می آید"

غم آن پیر پارسا

که نبودش میسر بر سر آتش که نجوشد

 

 

غم یک فرصت عاشق شدن

غم از دست دادن تو

غم کم بودن من

 

....

همه را خواهم خورد

همه را

خواهم خورد

همه

را

خواهم خورد

غم نان اگر بگذارد...


comment نظرات ()
قوم بحج رفته،بحج رفته اند!!!...
نویسنده : اميرحسين رحيمي - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٦

نمیدونستن خوشحال هستند یا ناراحت.

این موقعها که میشه احساس عجیبی دارن.دیگه حوصله با هم حرف زدن رو ندارن.

یادمه مامان بزرگم میگفت هر وقت دیدی تو مجلسی که همه دارن باهم حرف میزنن و بلند بلند میخندند، ناگهان سکوت همه جا رو میگیره ، بدون که عزرائییل  وارد مجلس شده و   ارواح جمع هم بی اختیار همگی  ساکت میشن.

سکوت...

 

ز دریای آزادگی خورده قوت...فرو خفته فریادشان در سکوت

به یک لحظه ،هم شادی و  هم غمند....شگفتا ! که هم زخم و هم مرهمند

بگیرد از ایشان ،جهان ،جان نو........که در اوج کفرند، ز ایمان نو

نسیمی وزید و ...

نوبت وصل ولقاست نوبت حشر و لقاست... نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست

چاره روپوشها هست چنین جوشها...چشمه این نوشها در سر و چشم شماست

یکی یکی فرود میومدند.اما هنوز عشق بازیشون تموم نشده بود.منتظر عابری بودن که بیاد و از اونجا عبور کنه.

عابری که قرار بود از نيمه راهش برگرده...

واسه یه برگ زرد پاییزی هیچ لذتی بهتر ازگوش دادن به صدای خرد شدن استخون هاش وقتی که به زیر پای عابری میره،نیست.

این ترانه شاید پایان سماع پاییزیشون باشه.

هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست...ما بفلک می رویم عزم تماشا کراست

ما بفلک بوده ایم یار ملک بوده ایم...باز همانجا رویم جمله که آن شهر ماست

آمد موج الست کشتی قالب ببست... باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست

هنوز عشق بازیشون تموم نشده بود. منتظر عابر صبح رو بشب می رسوندند.

اما...

اما یه روز صبح ....

از خروس سحری شنیدن که نباید منتظر  عابر باشن.چون دیگه عابری از اونجا رد نمیشه.

از چشمای خروس ناگوار ترین خبر ممکن رو شنیدن...

     قوم بحج رفته،بحج رفته اند!!!....

 


comment نظرات ()
پدر بزرگ گل می‎فروخت... ما تنها گذر ‎کردیم.
نویسنده : اميرحسين رحيمي - ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٦
نميدونم چرا هرچی به "پيوند"  (استاد ذوالفنون)  می پيوندم ،پيوندم  با "شور "و "دشتی" 
 
پايدار تر ميشه...
 
 دوستی لينکی (پيوندی!!) داده به من که من هم به پاس اين پيوند به وبلاگشون پيوستم...
 
 لذت بردم و شايد هم  غمناک از چند سطری که دوست قلم زده بود...
 
شايد در روز کلی مطلب زيبا از حافظ و  هايدگر ،از مشيری و سارتر و ....می بينم و می خونم .
 
البته شايد... 
 
به وبلاگم منتقلشون نمی کنم...
 
چرا؟
 
واقعا چرا؟!!!
 
 و اما...
 
احساس اين دوست نسبت به صحنه ای که خودم در  يک روز شايد بارها با اون مواجه می شم
 
،بسيار زيبا و ....
 
بعضی وقتا عاشق غمی غمناکم....
 
و اما روايت دوست....
 
 
فصلی بود دلبریده از تمامِ سیاهرگهایِ قلبی آکنده از لختگیهایی که عاقبت روزی مرگی
 
همواره را سبب خواهند شد، فکر میکردم دارم بزرگ میشوم، دارم آدم میشوم و شاید
 
پرکشیدن را اینبار بیهیچ بلیط و پرواز و روادیدی، تمرین خواهم کرد...
 
امّا دیروز، درست همین دیروز، فهمیدم که هنوز حتّی به اوّلِ راه هم نرسیدهام، چه رسد به
 
رهرو بودن!
 
رفتیم و به نیّتِ گل انداختن به گونهی خانهیِ پاکِ کودکیهامان دستهدسته گل خریدیم از
 
فروشگاههای سرپوشیده و آدمهای در امنِ سردکنندههای آنچنانی آسوده... در راه امّا پدر
 
بزرگِ نازنینی داشت خارهای «محمّدی»ها را یک یک با دستهایش میچید تا به خودروهای در
 
راه گُل تعارف کند... آنوقت که از مهربانی چهرهاش تصویر برمیداشتم، اصلا نفهمیدم که می
 
شود باری از دوش پیرمرد برداشت و با یک بغل بیشتر از گلهای سرخ به خانه برگشت... حالا
 
شاید تصویری از پیرمرد، هر روز، رو در نگاهمان، بتواند این «عذابِ وجدانِ» لعنتی را که نخستین
 
بار نیست به جانمان میافتد، کمرنگ کند.
 
 
...کاش گناه نکردن بلد بودم،
 
کاش فهمیدن بلد بودم،
 
کاش ژرف بودم، ...بزرگ، آنچنان که اقیانوسِ نگاهِ پدربزرگِ گُلفروش!
 
آنوقت شاید همین قطرههای نارسِ اشک غرق میکرد مرا
 
در ژرفایِ دانستنی که دیروز... .
 
                              
 
                                                  http://mehrsam.blogfa.com/
 
 
ممنون از مهرسا به خاطر آشنا کردن من با اين نگاه پدر بزرگ ....
 
 

 


comment نظرات ()
بدون شرح...
نویسنده : اميرحسين رحيمي - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦

...

 پله ها رو نا اميدانه بالا می رفت.خسته شده بود از بس دنبال کار گشته بود.

سلام.

و عليکم...

برای آگهی تون مزاحم شدم. گفته بودين يه مستخدم لازم دارين.

بله .لازم داريم..

مدرکتون؟

دیپلم.

به کامپيوتر و اينترنت آشنايی دارين؟ ايميل می دونی چيه؟

ايميل!!! ااا....راستش نه. اما ميرم ياد ميگيرم.

متاسفم!!! بايد ايميل بلد می بودی! بازم متاسفم.اميدوارم بتونين کار ديگه ای پيدا کنين..

راستش من به اين شغل نياز دارم.به پولش...کل داراييم همين پنج هزار تومنه!!!

متاسفم.....

نا اميدانه اومد بيرون.نميدونست چيکار کنه.تصميم گرفت دست فروشی کنه.

کل سرمايه اش (يعنی ۵۰۰۰ تومن) رو گوجه فرنگی خريد.!!!

بساتشو کنار خيابون پهن کرد.

تا شب همه گوجه هارو فروخت.

ديد پنج هزار تومنش شده  هفت هزار تومن.

دوباره همه پولشو گوجه فرنگی خريد.

باز هم سود کرد.

اين کارو ادامه داد ......

برای  روزها...ماه ها ....سالها.....

 

 

ببخشيد آقای رئيس.گزارشگرا اومدن .اجازه ملاقات ميدين؟

بله.بگين بيان داخل...

سلام آقای مدير عامل.با چندتاسوال کوچيک  ميخواستيم وقتتونو بگيريم.اجازه ميفرمايين ؟

بله ....

آقای مدير عامل شما به عنوان مدير نمونه کشور و يکی از ارکان اصلی رونق واردات و صادرات ميوه  در کشور طی چند سال اخير شناخته شدين.ميشه برای ما بگين که چطور شد که اين هدف رو دنبال کردين؟

بله.اگه شما هم ايميل بلد نباشين و از اينترنت هم چيزی سر در نيارين حتما آدم موفقی ميشين .و البته پولدار.!!!

ببخشيد جناب مدير عامل ،يعنی شما ايميل نميدونين چيه؟رمز موفقيتتون رو تو آشنا نبودن با اينترنت و ايميل می دونين؟!!

بله...

اگه من ايميل ميدونستم چيه، الان يه مستخدم ساده بودم!!!

 

 

 


comment نظرات ()
قصیده گفتی پاییز و شرمی هم نکردی تو!!؟؟؟
نویسنده : اميرحسين رحيمي - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ فروردین ،۱۳۸٦

نامه های بسیاری ازدوستان دریافت کردم .

همگی اشاره بر این داشتند که:

امیر خان ما

میشه اینقدر سطح بالا ننویسی و ادای عارفا رو در نیاری.!!!!بابا ما چه گناهی کردیم آخه...

یه ذره هم بزن تو خاکی...!!!

یه ذره هم بنویس تا ما بفهمیم و...

راستش باید اعتراف کنم که ایده واسه نوشتن تو ذهنم فراونه اما هر چیزی رو نمیتونم

بنویسم و شاید هم درستش همینه...

کم کم داشتم به اون بالاها می رسیدم که عرفانم کف کرد!!...

چه جوری؟

...شبی حضرت حافظ به خوابم آمد!!!...

بشارتی عظیم بر من افتاد..کمکم کرد تا قصیده ای بسرایم د ر خواب..

البته حضرت من باب احتیاط بر من دلیلی آورد که اگر به جای ساقی از واژه حاجی و به

 جای شراب از چای در قصیده استفاده کنم هم امروزی تر و هم مانوس تر می باشد...

با حضرت مشغول گپ زدن بودم که ناگهان صبحدم شد و از خواب پریدم...

ناراحت بودم که ای وای قصیده ای رو که در خواب سرودم نابود شد...

خیلی ناراحت شدم...

 

بعد از مدتی که به سراغ کامپیوترم رفتم و اونو روشن کردم بشاشت عظیمی افتاد که حالا

بیا و جمعش کن!!!

حضرت حافظ شخصا قصیده رو واسم نگه داشته بود و اون تو  save، my document     

کرده بود...

به هر حال با کمک حضرت می خوام کم کم شعر بگم البته از نوع پاییزیش..

استعدادشم دارم !!!...

امید که مقبول اهل دلم افتد و آیندگان را بشاشتی عظیم!...

در ضمن با کسب اجازه از حضرت ،پاییز را تخلص فرموده ام!!!...

                                                              شعر می گوییییییم....

 

الا یا ایهاالحاجی ادرکاسا و ناولها...که عشق مکروه می باید به ما چه آن ولنتاینها!

به روی من غضب کردند به وقت نیش باز کردن...که خندیدم پنهانی به آن یار دبستانها!!

شب تاریک در آن کوچه چه میکردی ؟چه می گفتی؟...که بودت در کنارت که می گفتت  مهملها؟

تو را در واحد جانان چه جای عشق چون هر دم...که در همکف حاج آقا بیان دارد ارزشها (معروفها)!

من مسکین چه جای گفت از عشق در واحد...که آن ترک ارموی به یغما برد جگرها و قلوه ها

بده حاجی چای دبشی که در همکف نخواهم یافت...نه شله زرد نه آشی، از آن دیگ نذریها

فغان کاین حاجیان شوخ تلخ کار شهر آشوب...نذاشتن در دیگ حتی "ته دیگی" از آن آشها،از آن جاشها

من از آن تیپ دلگشا که معشوق داشت دانستم...که کوفتمون خواهد شد ولنتاینو ملنتاینها!

ز "لی وایز"و" پیر گاردن "تیریپ یار مستغنیست... به عطر و رنگ و خط لب چه حاجت روی زیبا ها

چرا دشنام فرمایی چرا نفرین، مگر چی شد؟...مگر نگفت آن مرد اصلاحات بخند بر هر دشنامها!

همی گفتنم در اول فضیلت در ولنتاینها...انا مشعوف من ذکر هیجانات فی الباب جمیلتها

چه ام سودی چه ام بهره؟ که در عالم ندارم من...یکی از خوبرویان که باشد تکیه گاهم در ولنتاینها

همه گفتند بر من که ای بی عرضه بی احساس...مگر تحریم کردی یار را همانند تریاقها!!

من و تحریم !زهی تحریم زهی تحریم...مگر شورای امنیت رود در جان من .که من نیستم  چون عنانها

دلیل دیگری باید از بی عرضگی شاید ...که صفر باشد حساب من چه ملی کارت چه مهر کارتها

حسد ورزم بر آن حافظ بر آن سعدی...به" عشق "گفتند پول بی پول  "اخه دنیا و ماتیکها"

نیم ترسان از شحنه دلیل دیگری شاید...که یاران بی درد باشند زهی از آن بی دردها

به چای سجاده رنگین کن گرت می در بساطت نیست...که چای احمد بس گران باشد همانند ارزشها!

همه پولم ز قلکها به یکباره آخر شد...چه جای قلک و پستو، فراوان شد تجارتها و ملتها

مسلمانان مسلمانان انرژی را انر ژی را...که هسته را بشکافتند ولادیمیر پوتین ها

اگر هسته شکافته شد دل ما را چه جای غم...چرا که ساربان نیستند جز کربلایی پوتین ها

در آن کوی بالا همی دیدم چند کودک...که با خود می خواندند زگفتار حمیراها و هایده ها

تعجب کردمی، پرسیدم دلیل کار ایشان را...جواب سر بالا دادند مگر عاشق شدند آنها؟

نه عاشق بودند ایشان از عشق جالبناک...نبود درسی، پیوند داده بود ایشان را به الواتها و الافها

به چند دختر همی برخورد کردمی سهوا...که می گفتند هووی ،مگر ندیدی تو ما باربی ها

به کوی دانشگاه گذر کردم شباهنگام یواشکی...ندیدم من از ایشان مهندسها و دکترها!

چرا بودند در کوی و حضورشان قطعی بود...ولی من ندیدم ایشان را ز دود سیگارها و ...

میانسالی بدبدم من کنار مسجدی هر دم...که چشمانش گنه کار بود به آن چیزها و اون چیزها

جوانی را بپرسیدم از کاوه و رستم از فردوسی و حلاج....بخندیدا بگفتا زهی دوری ا از این الفاظ و دشنامها!!!

حدیث از ثروت و چای گو راز دهر کمتر جو...که کس نشنود و نشناسد به واقع این هویتها!!!

نصیحت گوش کن پاییز و ول کن این اسامی را...که از جان بیشتر دوستدارند جوانان فرهنگ غربیها

                   قصیده گفتی پاییز و شرمی هم نکردی تو؟...به جان کاندولیزارایس  ،آن افریته عروس هزار کابینها!!

 

                       خان فصلها!!

            امیر خان!  


comment نظرات ()
روزگار قشنگيست نازنين...
نویسنده : اميرحسين رحيمي - ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٥

دوشنبه 25 دی از جلوی باجه روزنامه فروشی محلمون رد میشدم.مثل همیشه چند لحظه مکث و نگاهی به روزنامه ها....بگذریم که همه شبیه هم می نویسندو فکر می کنندو تایپ می کنندو ....

همه شبیه هم تیتر زده بودن الا یکی.

                                      نازنین از قتل عمد تبرئه شد....

                                    روزنه یی دیگر برای حقوق زنان

باورم نمی شد.یعنی بسختی باورم می شد.

 

روزنامه اعتماد با عکسی از نازنین (مهاباد فاتحی)  که این عکس تقریبا نصف  صفحه اصلی روزنامه رو پر کرده بود. نشون داد که :

بابا،به غیر بنزین و آب سنگین و نفت و ان پی تی و گوجه فرنگی (البته هنوز اون موقع کالای لوکس نشده بود)  و نفت سفره های مردم و .... چیز های دیگری هم هست  که ....

به قول زنده یاد حمید مصدق:

....و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست

 و زمانی شده است که به غیر از انسان  هیچ چیز ارزان نیست...

 

خیلی حال کردم...

خواهرمو بگو...با اون سن کمش از من بیشتر احساساتی شده بود...

 

نازنین دختریه که اسفند پارسال به  همراه برادر زاده اش  مورد تعرض  سه مرد  نمیدونم چی چی !(شما بگين متعرض) قرار می گیره  و .......

بینشون درگیری بوجود میاد و نازنین مجبور میشه برای حفظ جان و ناموس خودش و برادر زادش با چاقو به یکی از متعرضین ضربه ایی بزنه که منجر به فوت شخص  متعرض میشه.......

 

نازنین بیچاره..(و اون پسر .خیلی ناراحت شدم.خوب مرگ یه جوون خوشحالی نمیاره.حالا یه خطایی هم کرده.خدا بیامرزدش.)

دادگاه اول تشکیل میشه و حکمش چیزی نیست جز.....

اعدام....

پروند نازنین معروف میشه و فعالان حرکت زنان در داخل و خارج همه برای جلوگیری از اجرای این حکم تلاش می کنند...

تا اینکه پس از کش و قوسهای فراوان و تلاش وکیل نازنین (شادی صدر) فصل تازه ای از حقوق زنان در پرونده های قضایی کشور رقم خورد و خیلی از پیش داوری های  نامعقول اشتباه از آب درومد......

نازنین از قتل عمد تبرئه شد.....از چوبه دار...از خیلی چیزای دیگه....

خوشحال شدم.فکرشو هم نمی کردم.

اما این بار قوه قضاییه در کنار متهم بود...نه! به اعدام نازنین.....

 نیرویی که منو هل داد به سمت نوشتن این مطالب دو  مولفه مهم داره:

اگه یه عده یه حزب یه جمعیت بخوان می تونن....واقعا دم این زنای ایرونی گرم....نجات یه انسان بی گناه ...شایدم کم گناه از چوبه دار....

"آِی  دخترای ایرونی  با شمام ..هنوز با شما کار دارم....واستین .... "

 دومین علت یه دختر جوون ایرونی که از یه سالگی تو کانادا بوده و هست .

                                        

 

                                          نازنین افشین جم

...این نازنین خانوم افشین جم یک انسان بسیار دوست داشتنی و زیبا  و هنر مند و عاشقه و خیلی از صفات قشنگی که برازنده یه انسان میتونه باشه رو داره...

 همونطور که گفتم پرونده نازنین فاتحی بازتاب وسیعی داشت.(به غیر از رسانه های مهم خودمون البته).یکی از افرادی که در خارج از کشور با تمام نیرو و امکانات خودش در تلاش برای برائت از اعدام نازنین فاتحی  بود.

نازنین افشین جم بانوی سال کانادا (miss canada) که یه دختر باحاله ایرونیه...

                                                                                                                                                          

از ابتدای ماجرای نازنین فاتحی، شوق و عشق نازنین افشین جم به دخترای ایرونی و در این مورد نازنین فاتحی توجه منو به خودش جلب کرد.

یکی دو برنامه از نازنین افشین جم دیدم.اونقدر بیان شیرینی داره که توجه هر ایرونی رو به خودش جلب می کنه!!!

به زحمت فراوون و بسیار قشنگ و با مزه و عاشقانه فارسی صحبت می کنه بطوریکه من دوست دارم یه mp3  فقط حرف بزنه و من گوش بدم.حالا در مورد هر چی می خواد باشه...

                             

نازنین واقعا عشق نازنین بود و هست. شاید به جرات بتونم بگم که  از ارکان مهم این حکم نازنین افشین جم و البته قاضی محترم پرونده بود.

نازنین افشین جم سایتی رو راه اندازی میکنه..حدود 400000 امضا برای برائت نازنین جمع میکنه .طوری که شبکه های مهم خبری دنیا از نازنین قشنگ ما چندین برنامه و گزارش تهیه میکنن..

خلاصه بعد از مدتها امروز دوباره نازنین افشین جمو ازTV دیدم.

اونقدر لذت بردم از صحبتاش و بیشتر خوشحال بودم از احساسش نسبت به نجات جون یه دختر ایرانی که اصلا تا حالا از نزدیکم ندیدتش...

آره!! ندیدتش!!!جونشم نجات میده!!!خیلی حرفه ها!!به قول  آق رضا مارمولک، خیلی باحاله هاااا

آق رضا مار مولک،نظر شما در مورد این  بانوی سال کانادا و ملکه زیبایی  ایرانی که باطنش قشنگتر از ظاهرش و ظاهرش نیز هم....چیه؟

رضا مارمولک: الا ایها الحاله این هم راهیست برای  رسیدن به خدا .چه اشکال دارد؟حالا گیریم نازنین خانوم افشین جم اسلام نیاورد.اما خدا ،خدای آدمهای خارجی هم هست.خدای کسانی که تو زندگیشون فقط به خودشون فکر نمی کنن.خیلی باحاله ها..پس بهتر است  همگی بواقع  بیندیشیم به این راهای رسیدن به خدا.وسلام علیکم و ....

ممنون آق رضا مارمولک.....

امروز دیدم که نازنین افشین جم  داشت از خوشحالی پرواز می کردوبا اون بیان شیرینه فارسیش که بعضی وقتها باید چند ثانیه فکر میکرد تا بتونه فعلی واسه جملش  پیدا کنه.داشت به همه اونایی که برنامشو میدیدن میفهموند که آدم خود پرست حتی از یه آدم بت پرست هم بسیار پست تره..

نازنین حرفایه عجیبی میزد..

-من همچنان دنبال خوشبختی نازنین فاتحی هستم.نازنین فاتحی خوانواده  کم درآمدی داره!!از تحصیل جا مونده!!دارم تلاش می کنم و با دوستان کاناداییم  که اگه نازنین مایل باشه به کانادا بیاد البته به همراه خانوادش و بتونه زندگیه بهتری داشته باشه....

                           

خوش به حالت نازنین افشین جم....خوش به حالت...چقدر دیگران برات مهم اند...

در عین مهم  بودن و بانوی سال کشوری مثل کانادا بودن و هنرمند بودن چقدر ساده ای....

و چقدر دوست داشتنی ...

چقدر عاشق هم نوعات هستی....

چقدر عاشق کوچه های قدیم تهرانی....

چقدر مردی....

و چقدر زنی.....

وچقدر کودکی....

و چقدر بزرگی....

و   چقدر ایرانی هستی....

می دونی چرا اینقدر برای من شخصیت دوست داشتنی ای هستی.؟؟؟

چون مثل تو دور و بر خودمو نمیبینم.

                                        

نازنین.مردم ما خیلی خوبند.خیلی ما هن .مثل تو .مگه فریدون مشیری نبود؟مگه  حسابی نبود؟

اما مردم ما این خوب بودن رو فراموش کردن.اما تو نه تنها فراموش نکردی  بلکه به ما هم alarm دادی.

حرفای امروزت  رو از یاد نمیبرم.خیلی وقت بود که ندیده بودم که کسی هم حرف بزنه هم عمل کنه...

اگه اجازه بدی یه آرزو برات داشته باشم ..از ایران  .....

آرزویم اینست

نتراود اشک در چشم تو هرگز....

مگر از شوق زیاد....

و به اندازه هر روز تو عاشق باشی...

عاشق آنکه تو را می خواهد...

و به لبخند تو از خویش رها می گردد...

و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد....

آری

آرزویم اینست....

این قطعه نمیدونم از کیه اما زیبا بود . مثل خودت.نه؟

 

 


comment نظرات ()
حافظا،روز اجل گر به کف آری جامی...يکسر از سوی خرابات برندت به بهشت
نویسنده : اميرحسين رحيمي - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آذر ،۱۳۸٥

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.

از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
  دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری
می کنم»

.

.
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

avaye azad

...حيف که همه خارجيها ميرن جهنم!!!.وگرنه می شد  به خاطر همين و فقط همين مرام ايندو شخصيت خيالی  يه جای کوچولو تو بهشت واسه شون دست و پا کرد... اما چون ما ها به طرز عجيبی می دونيم که  کی جهنميه و کی بهشتی پس  با يه حساب دو دو تا چهار تا می فهميم که اونا جهنمی اند...

من خيلی فکر کردم.!!

اگه نسبته عقل به ايمان رو مثل نسبت چشم و گوش بگيرم می بينم که چقدر ما ايرانيا يا کوريم يا به عينکهای نمره بالا نيازمنديم!!شديدا!!!!و خارجيها! يا کرند و يا نيازمند به سمعک!!!

نه؟

اينطور نيست؟

اما من که ميگم اينطور نيست!!

...بدون هيچ مبالغه ای،ما ايرانييا علاوه بر اينکه نسبت به هم به شدت حسوديمو ريا کار و البته دروغگو و از همه بدتر مصلحت انديش يکديگر در حوزه اعتقادی!، خوب بلديم که جمع ببنديم.بستن يه صفتی به نافه يه ملتی....

ديدی گفتم!نمونش خود من!همين الان گفتم: ما ايرانيا اليم و بليم و ...

بعضی وقتا فکر می کنم که واقعا پرفسور حسابی ها و هشترودی ها و امير کبير ها و شريعتی ها ....ايرانيند يا ما ؟

نه تو تخصص خودشون!کاری به اون ندارم! اخلاقشون ،فرهنگشون،ايرانی بودنشون و

عقلشون....و ايمانشون....

چرا اينقدر اين افرادتو  تاريخ ما کمند؟؟

جوابش معلومه !اينا تو ديگ نيفتادند!تو ديگه حليم ديگه!!!

تفسير:اگه عقل و ايمان رو يه حليمی خوشمزه در نظر بگيريم.يعنی اگه تصور کنيم که عقل و ايمان دو تا ماده غذايی مکملند که با هم تشکيل يه لحيم!!ببخشيد! حليم خوشمزه رو می دن اين افراد تونستند که اولا اين دو تا رو خوب با هم مخلوط کنن...ثانيا از هر کدوم چقدر و کی به ديگ اضافه کنن و تازه از حول حليم تو ديگی که ما ها توشيم نيافتادن...

....خيلی می شه از اينجور حرفا زد و بهشون عمل نکرد...حرف زدن و عمل نکردن...چيزيکه علاوه بر حسادت و ريا و دروغ و چاپلوسی و ...تو خون ما ايرانياست!!....

ای بابا ! باز جمع بستم...

...گاهی وقتا مثل خيام ميشمو به همه چی شک می کنم !

قومی متفکرند در مذهب و دين...قومی به گمان فتاده در راه يقين

می ترسم از آن که بانگ آيد روزی...کای بيخبران راه نه آنست و نه اين!

...به همه چی...

می گم به همه چی!!!

اما وقتی که خيام می شم  فورا حافظ ميشم:

حافظا ،روز اجل گر به کف آری جامی....يکسر از سوی خرابات برندت به بهشت

آهای امير حسين خان!

اينهمه رياضت می کشی!نماز صبح می خونی!روزه می گيری!

خمس و زکات می دی!!

انفاق می کنی!!

و الی ماشاالله....

لا اقل تو زندگيت دنبال اون جامی که حضرت حافظ می گه هم باشا!!

لااقل يه دونه!!

چون ممکنه همه رياضتت با يه تهمت به يه بنده خدايی پودر بشه ها!!

اما به همون خدا قسم اون جامی که جناب حافظ فرمودند هيچ وقت پيش خداشکستنی نيست...

 

اگه هم يه موقع اين جامی که يه عمر مواظبش بودی تا سالم پيش خدا ببريش،لب پر شد يا ترک برداشت،نگران نباش .به قول خواجه عبدالله انصاری:

دارم گنهان ز قطره باران بيش...از شرم گنه فکنده ام سر در پيش

آمد ندا که غم مخور ای بنده...تو در خور خود کنی و ما در خور خويش

يا پاکی...


comment نظرات ()
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگير....مجلس وعظ درازست و زمان خواهد شد......
نویسنده : اميرحسين رحيمي - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٥
نزديکايه صبح بود...اگه آدم خواب آلود نباشه بهترين موقع واسه فکر کردنه... به خودم گفتم که بهتره برم تو باغ خونمون قدم بزنم...همين کارو کردم...

احساس ميکردم يه صدای خيلی آشنايی منو تعقيب می کنه..!

فکر کردم يکی از آلاچيق منو می پپاد.آخه خونمون خيلی بزرگه .اون ورش ناپيداست!

بی خياله صدا شدمو رفتم کنار حوض.کنار حوض نشسته بودم که باز احساس کردم يه صدايی مواظب منه!!!

بازم توجه نکردم..

يه احساسی بهم ميگفت اين صدارو قبلانم شنيدم.هر وقت که  سحر بيدار ميشدم .....شايد.شايدم نه...

بازم توجهی نکردم. گفتم حتما از اثرات کم خوابيه...

 ...فکرايه عجيب غريب ديگه بسه...بريم سر اصل مطلب...کجا بوديم؟؟؟(کسی اونجا نبود،حرفايی بود که با خودم ميزدم)

من:اونجايی بوديم که....

خودم:کجا؟

من:اونجا ديگه!!!!

خودم:اسمتو گذاشتی.....؟جرات نداری بگی کجا بوديم؟

من:خودت که می دونی .حتما بايد اسمشو ببرم؟اصلا مگه اسم داره؟

خودم:راست ميگی اسم نداره که!!!به جايی بين مسجد و ميخانه چی می گن؟

مطمئنم که نميدونی.اصل بر ندانستنه؟ يا بر عجز ادبيات از وصف اين مکان؟

... منصور حلاج ،بايزيد،جنيد،،عطار،مولوی،سعدی و حافظ همه در اين مکانند...

در اين کوی نماز دو رکعت است و وضوی آن درست نيايد الا به خون....

ره ميخانه و مسجد کدامست ....که هردو بر من مسکين حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است....نه در ميخانه کاين خمار خواب است

ورای مسجد و ميخانه راهيست..بجوييد ای عزيزان کاين کدامست

برو عطار کاو خود ميشناسد.....که سرور کيست سرگردان کدامست....

خودم:خب عاليه...همينجا خوبه.چند متره؟

من:چی؟چند متره؟

خودم :همين کوی رندان!!

من:مطمئنی امير حسين؟

خودم:آره.مگه جايه بهتری هم سراغ داری؟

من: پس من ميرم چند تا کيسه ايدئولوژی و تفکر و جهان بينی ميارم .از کتابا هم به عنوانه آجر استفاده می کنيم ..چطوره؟

خودم:عاليه...اما شايد کسی خونه ديدنيمون نيادا!!!

بهتر.تنهايی رو دوست ندارم اما مصاحبت با حسودان ،کوته فکران،کج فهمها،زاهد شحنه شناس،محتسب سالوس باز،. که  کم هم نيستند چه سود....

ببين،منصور و حافظ و عطارو مولانا و بايزيد و.....چه تنهاييه شلوغی داريم!!!

من:پس تکليف روابط اجتماييه سالم چی ميشه؟آخه انسان موجوديست اجتمايی....

هردومون زديم زيره خنده...اجتمايی!!!

خودم:اين اجتماع رو خودت تعيين کن .عاری از حسادت تهمت تزوير و سلاحهای هسته ای!!!!!!

بازم زديم زيره خنده....

هوا کم کم داشت سرد تر می شد.بازم اون صدا به گوش ميرسيد.همون صدا که اولم گفتم.خيلی صدا نزديکتر شده بود...خيلی دقت کردم که بفهمم اين صدايه خيلی آشنا از کجاست ....

مثل بقيه اسرار زندگيم رمز اين صدايه قشنگ نيز بر من آشکار شد....

صبحدم از عرش می آمد خروشی ،عقل گفت

قدسيان گويی که شعر حافظ از بر می کنند...

خدا رو شکر....

راستی...ما نه باغ داريم و نه حوض و نه آلاچيق و......اين حرفا چی بود من زدم؟؟؟

....اما بازم خدارو شکر....چرا؟

چون اون افرادی رو که اسمشونو بردم رو لااقل!!!! دارم!!!!!

 چه خوب


comment نظرات ()
درويش نکن ناله ز شمشير احبا...که اين طايفه از کشته ستانند غرامت!!!
نویسنده : اميرحسين رحيمي - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥

                                                                                 

فقط می خواستم مراتب تشکر خویش را از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت قبلی اعلام بدارم.

واقعا دمشون گرم!!!                                                    

چقدر سنگ تموم گذاشتن!!!

خیلی خوش فکر بودن!!!

چقدر عاشق فرهنگ و ارشاد بودن!!!

چقدر با نوآوری موافق بودن!!!

راستش وقتی فهمیدم که  که گروه اوهام رو غیر ایرانی و غربی و بی هویت و ... نامیدن یاد علماء دوران صفویه افتادم که می گفتن خواندن هر علمی به غیراز خواندن قرآن حرام است!!!!!

وا قعا از وزارت خونه پرزدنت خاتمی چنین حرکتی بعید بود.ولی مطمئنم دست لباس شخصی ها درکار بوده!!!!

اما تمام این کج فهمی ها از ارزش کار شهرام شعر باف و بابک ریاحی پور( که از بهترینهای راک ایران هستن) کم نمی کنه.

تلفیق سازهای سنتی مثل سه تار دف تنبک و .... با جاز و گیتار گیتار باس و....

جسارتی میخواد که کمتر تو جوونای امروزی ازش سراغ داریم.

جسارت..... واژه  قشنگیه.

نقطه قوت شهرام شعر باف و دوستان هنرمندش ارادت و عشقی است که به حضرت حافظ دارن.

عشقی که در آثارشون کاملا به چشم می خوره.

معرفی سلوک حضرت حافظ به سبک راک به جهانیان همون چیزی بود که جای خالیش یه جورایی احساس می شد.

استقبالی که در اولین کنسرتشون در آلمان به عمل اومد نوید گل کردن این جسارت شهرام شعر باف رو می ده.

جسارت ....واقعا واژه قشنگیه.

تو دوره زمونه ای که تمومه هنرمندانه پاپ و ..کشور فقط به فکر بازار موسیقی هستن و همه شبیه به هم کار می کنن و همه ویا بهتر بگم اکثرا با شعر های سطحی و لواشکی بازارو قبظه کردن کمتر کسی پیدا می شه که به حرف دلش گوش کنه.

کمتر کسی پیدا می شه که به شعر اهمیت بده نه به ریتمو و حرکات موزون و ...

شهرام شعر باف از اوون جووناییه که به حرف دلش گوش داده.حتی کج فهمی و کج سلیقگی و کهنه اندیشی مسئولان فرهنگ !!! دولت قبلی نا امیدش نکرد.

اینجانب به عنوانه یه جوونه ایرانی به وجود هنرمندانه خوش فکری چون شهرام شعر باف افتخار می کنم و امیدوارم گروه اوهام به به رسالت قشنگشون ادامه بدن و اندکی در جهت بازپروری هویت نه از دست رفته بلکه فراموش شده ایرانیان بکوشند.

واعظان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند
چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند
مشكلي دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند
گوييا باور نميدارند روز داوري
كاين همه قلب و دغل در كار داور ميكنند
بنده پير خراباتم كه درويشان او
گنج را از بي نيازي خاك بر سر ميكنند

صبحدم از عرش مي آمد خروشي عقل گفت
قدسيان گويي كه شعر حافظ از بر ميكنند
صبحدم از عرش مي آمد خروشي عقل گفت
قدسيان گويي كه شعر حافظ از بر ميكنند

                                             

داني كه چنگ و عود چه تقرير مي كنند
پنهان خوريد باده كه تعزير ميكنند
ناموس عشق و رونق عشاق ميبرند
منع جوان و سرزنش پير ميكنند
ما از برون پرده شده مغرور صد فريب
تا خود درون پرده چه تدبير ميكنند

مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب
چون نيك بنگري همه تزوير ميكنند

جز قلب تيره هيچ نشد حاصل هنوز
باطل در اين خيال كه اكسير ميكنند
تشويش وقت پير مغان ميدهند باز
اين سالكان نگر كه چه با پير ميكنند

مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب
چون نيك بنگري همه تزوير ميكنند

                                                         

     http://www.o-hum.com


comment نظرات ()
نه جرم ز عيسی است،نه تعدی ز کليساست...از ماست که بر ماست....
نویسنده : اميرحسين رحيمي - ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٤

راستش اينقدر گشتم ولی نتونستم اون عکسهايی که مد نظرم بود رو پيدا کنم تا بذارمشون تو وبلاگ...

همش چهار تا عکس از چهار نفر.چهار نفری که نماينده فرهنگ و عرفان و عشق و هنر اين مرزو بومنند... چهار نفری که انگار خدا آفريدتشون تا به اندازه تمام وجودشون برای فرهنگ و موسيقی و هنر گمشده ی اين مرزو بوم تلاش کنند.و می کنند...

می دونی چرا نتونستم عکسهايه مورد نظرمو پيدا کنم؟

چون چهارتا عکس از اين چهار نفر ميخواستم که هر جهار تاشون اخمويه اخمو به دوربين نگاه کرده باشن.

شايد بگی چرا اخمو؟

معلومه.کشوری که چند هزار سال سابقه موسيقيايی بومی داره ، در حاله حاضر رييسهايی داره که نشون دادنه نواختنه تار و سه تارو دف و تنبور و ...تو تلوزيونش حروم میدونه

آقایه رییس خطاب به مسئولینش:

مسئولین محترم لطفا در هنگامه نواختنه سه تار و یا تار به جایه نشون دادنه نواختنه نوازنده گل نیلوفر و یا جام جهانيه آرژانتين  و یا جنگل نشون بدین.

به قوله خسی در میقات هر کی آلبومه دود عود استادو گوش کنه یاد شخم زدنه مزرعه گندم میفته.چون اوایله انقلاب این کار آسمونی رو گذاشته بودن رو تصاویر شخم زنیه گندم روستائیانه محترم.

شاید این یکی از اثرات انقلاب فرهنگیه.

می خاستم به این آقایه رئیس بگم شما که ادعایه فرهنگتون میشه اینجوری می خواین تهاجم فرهنگی رقابت کنین؟؟؟

آره فکره خوبیه

آهای جوونا

موسیقیه پاپ حرومه

آهای جوونا

موسیقیه راک حرومه

موسیقیه متال حرومه

موسیقیه راک اند رول حرومه

چه معنی داره جوونایه ایرانه اسلامی!!!! برن دی جی داوود!!! بک استریت و انیگما گوش بدن!!!اداشونو در بيارن و...

می خوا بگم آقایه رییس ایناکه گفتی همش حروم و مکروه و از این حرفا.

شما با چه نییتی و با چه طرز تفکری نشون دادنه سه تار و تارو حروم می دونی؟؟

گذشت اون دوره ای که دستگاه بنی امیه و بنی عباس به موسیقی رو      آورده   بودن و شیعه جز تحریم چاره ای نداشت

آقایه رییس می خوای بگی هنوزم باید سه تار و تارو تحریم کنیم.؟؟

چرا قبول نمیکنی همین بچه شیعه هایه نسله سومی بیش از هر زمونه به فرهنگ موسیقیاییه ایرانی نیاز دارن؟؟؟

چرا به جایه نشون دادنه اینهمه برنامه هایه....نمی یاین یه ذره موسیقیه اصیلو به دختر پسرای نسله سومی که چه عرض کنم حتی نسله اولی ها بشناسونین.

آخه خودتونم نسله اولی هستین دیگه!!!

تا کی؟

آقایه رییس از کجا می دونی که اون دختر بچه ای که تو اکس پارتی حضوری منظم داره، به موسیقیه اصیل علاقه نداره؟؟؟

چون نمیشناسدش.چون سیمایه جمهوریه اسلامی نشون دادنه سه تار و تا   رو حروم می دونه!!خب از کجا بشناسه!!نکنه میگین که اونم مثله ما بره سراغه رادیو فرهنگ!!!

باور کنید دغدغه ای جز فرهنگ موسیقی ندارم و نخواهم داشت.

موسیقی ای که از ادبیاتش جدا نیست

موسیقی ای که از مولانا از حافظ از سعدی از عطار جدا نیست

مگه اینا کم خورشید هایی اند.

آقایه رییس ! آقایه رئیس!به نظر شما دختر بچه ای که مولانارو سعدی رو حافظو بشناسه  عرفانه ايرانی رو بشناسه حاضر ميشه بره  اکس پارتی؟

اونوقت شما هم مجبوری هی سریال هایه داوود خطرو کشش بدی؟

از کجا میدونی که معرفیه موسیقیه سنتیه ایرانی از سیما همون دختر بچه رو به سمت سه تار و تار و.. نمیکشونه؟؟؟از کجا میدونی که همون دختر بچه از سه تار به سمت مولانا کشیده نمیشه؟؟؟

واقعا خیلی دوست دارم رو در رویه جنابعالی این سوالو بپرسم و جوابه حضرت عالی رو بدونم!!!

چون در هر صورت..حاضرم قسم بخورم ..در هر صورت حق با منه....

من که عددی نیستم ..حق با همون چهار نفره که نتونستم عکسایه اخموشونو پیدا کنم تا شاید ....

مطمئن باش آقایه رییس ..سعی می کنم که وبلاگم رو بخونی .اگه هم وقت نکنی شاید بیام جلویه جامه جم اونقدر تحصن کنم که هیچ نتیجه ای نداشته باشه!!!!!

البته اگه ترافیک خیابونه ولی عصر بذاره.

بازم میگم.شاید یه قوله جلال آل احمد اینهمه خود خوری و دغدغه من خاکی و اون چهار نفر آسمونی به جایی ختم نشه ..اما من این نوشته رو چیزی جز نگرانی خودم در مورده سه تارو تارو ...نمیدونم.

شایدم مسئولیت باشه .یه مسئولیت ملی ملی ملی ملی فرهنگی هنری انسانی

و می دونم که خندتون می گیره ولی حتی یه مسئولیته الهی هم می تونه باشه..

اگه باور نمیکنی به همون دختر کوچولویه نسله سومی اکس پارتی هایه تهران رجوع کن.

به قول شیخ اجل:

چندت کنم حکایت وین شرح را کفایت

باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران...

 

 

 

 

                                    


comment نظرات ()
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد... پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن .....
نویسنده : اميرحسين رحيمي - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ،۱۳۸٤

همینطور پشت سر هم برام کات تبریک و هدیه . قربونت برم و این چیزا میاد ....میدونی به خاطر چی؟

خب تو هم اگه جایه اونا بودی همینکا رو می کردی!!!

اگه جایه اونا بودی و مجبور بودی خط منو بخونی....

اینقدر خوب می نویسم!اینقدر خوش خطم که هر کی خط منو می خونه یا حتی میبینه یاد دوران امپراطوریه ایران میفته!(چون اون موقع بابا بزرگامون میخی مینوشتن)

خب منم به همه می گم :با این کارم دوست دارم شما رو یاد اون دورانی بندازم که خورشید تو امپراطوریه ایران غروب نمی کرد..وگرنه منکه بابام استاده خطاطیه ،بلدم خوب بنویسم

دوستام وقتی یادشون میفته که بابام استاد خطاطیه از صمیم قلب به من تبریک میگن!!!پشت سر هم...

دوستام:امیر حسین تو دیگه نوبری..تو که بابات استاد خطه..تو دیگه چرا ؟؟شاگردای نهضت سواد آموزی هم از تو بهت می نویسن!!!

-خب دیگه..قسمت این بوده.

همین ایمان یه زندگینامه ازم خواست تا براش بنویسم.منم نوشتم. اونم به هرکی دست خط منو نشون داده کلا امیدوار شده.

امیدوار به زندگی. به همه چی..

پدرم با اینکه نه سرمایه داره نه پولدار ( یه آدم معمولی..خیلی معمولی) می فرمایند:!!!

پسرم . عزيزم .امید بابا .اگه خطتو بهتر نکنی از ارث محرومت میکنم!!!!

تو رو خدا میبینی زندگی مارو .فقط مونده پرونده ما رو به شورای امنیت سازمان ملل ارجاع بدن.اونم با وساطت خودم هنوز اوضاع آرومه.

البته تو اتاقه خودم تابلوهایه خطاطی کم نیست.کارایه بابکه(اصغر خودمون) .

و این نشون میده که به تابلو های خط بسیار علاقه دارم.

اما چکنیم خطم درست بشو نیست.

یه بار خواستم تمرین کنم ..یه هفته سر تمرینه کلاه الف موندم!!!باور کنید راست میگم!!!!

اما با تمرین همه چی درست میشه.شاید با یه برنامه ریزیه بلند مدت بتونم خطمو ردیف کنم.!

شاید بتونم از بابام یا از بابک (همون اصغر) کمک بگیرم!!!

شاید بتونم کلاس برم!

و شاید...

به هر حال مطمئنم یه روزی خطم درست میشه.

اما...

شاید باورتون نشه بیستو چهارساله دارم تمرین میکنم هنوز نتونستن خودمو درست کنم.

هنوز نتونستن خودمو ریف کنم.نستعلیق کنم.تحریری کنم!خلاصه هیچکس مثله خدا و خودم خودمو نمیشناسه .هیچکس...

این شهامتو دارم و اعتراف میکنم هنوزم که هنوزه ...

تازه یه چیزه باحال تر ...ممکنه یکی برگرده بگه:

خودت که هیچی...از کجا مطمئنی یه روزی دست خطت ردیف میشه؟

راست می گه ها!!از کجا معلوم؟

                                                                      

ره ميخانه و مسجد کدامست...

که هر دو بر من مسکین حرام است...

نه در مسجد گذارندم که رند است...

نه در میخانه کاین خمار خواب است...

ورای مسجد و میخانه راهی است...

بجویید ای عزیزان کاین کدام است...

به میخانه امامی مست خفته است...

نمیدانم که آن بت را چه نام است...

مرو کعبه خراباتست امروز...

حریفم قاضی و ساغی امام است...

برو عطار کاو خود میشناسد...

که سرور کیست سرگردان کدامست...

اما من و شایدم خیلی ها هر چقدر هم آدمایه بد خطو گناه کارو نا ردیفو....باشیم یه امید هنوز داریم...

دارم گنهان ز قطره باران بیش

از شرم گنه فکنده ام سر در پیش

آمد ندا که غم مخور ای بنده

تو در خور خود کنی و ما در خور خویش....

یا هو...


comment نظرات ()
ای قوم به حج رفته کجاييد کجاييد؟؟؟
نویسنده : اميرحسين رحيمي - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ،۱۳۸٤

کلی آدم خوبی شده بود !!!شده بود.به قول خودش دیگه توبه کرده بود.از هرچی که به نظرش بد مییومد.

فقط به ازدواجش فکر میکرد.به نظرش معشوقه اش همونی بود که می تونست اونو خوشبخت کنه!

یه مقدار پس انداز داشت.از خیلی وقت پیشا نیت کرده بود با این پول به زیارت خونه خدا بره....مکه.

االان بهترین موقع حجه.میرم حج هم زیارتمو می کنم هم اعتبارمو بالا میبرم..همه حاجی میشمو کلی کلاس....بعد از چند وقت قرعه فال به نامش افتادو به قول امروزیا ..مکه طلبیدش....حتی مامانش می گفت:قربون پسرم برم.ببین زهرا خانوم ! پسرمن مثل جوونای امروزی الاف کوچه خیابون که نیست .تو این سنو سال به طواف کعبه هم میره ...ماشاااله...

پدر مادش دو سه میلونی که جمع کرده بودن دم آخری یواشکی به پسرشون دادن .

"پسرم اگه خاستی سوغاتی بیاری سنگ تموم بذار ..جنس بد نیاریا!!!

"چشم مامان ....حالا اجازه میدین برم.

همه جمع شده بودن که بدرقه اش کنن.حتی حاج آقا اکبری که با باباش دست بود دمه آخری خودشو رسوند هی میگفت:پسرم رفتی ما رو فراموش نکنیا..التماس دعا !!

چمدونشو برداشت سوار ماشین شد." آقا بی زحمت فرود گاه.."

از خونه دور میشد یهو چشمش به پوریا افتاد.

"اقا میشه چند لحظه نگه دارین"

"پوریا جان سلام .اینجا چیکار می کنی .راستی از بابات چه خبر؟

"سلام .حمید آقا .خوبم .بابابم سلام می رسونه.

"پوریا جان ما داریم میریم سمت فرودگاه .اگه مسیرته بیا بالا

پوریا سوار شدو....

آره حمید آقا ..دوترمو تو دانشگاه با معدل عالی سر کردم اما...

اما چی؟ راستی مگه تو الان نباید دانشگاه باشی اینجا چیکار می کنی؟

حمید آقا درسو ول کردم.

"چی؟؟؟؟ باورم نمیشه؟ تا نگی چرا ولت نمیکنم...

"بی خیال حمید آقا ..گیر نده..الانم دارم می رم دنبال کار ...قراره یه جایی مشغول کار بشم...

حمید اقا شما که وضعیت خونواده مارو میدونین.دیگه راضی نمیشم به بابام فشار بیارم ..آخه اون یه کارگره..از کجا بیاره خرج منو خواهرمو بده؟؟؟

پوریا ار ماشین پیاده شد.حمید خشکش زده بود .به خاطره چند صد هزار تومن پوریا درسشو ول کرده بود .اونم از یکی از بهترین دانشگاهها....

رسید به فرودگاه ....

شب شده بود.مامان حمید داشت واسه مهمونا بسط آش پشت پایه حمیدو آماده می کرد که ناگهان:

مامان مامان!!داداش حمید برگشت.

چی؟؟؟ خاک عالم!!!!!

حمید در حالیکه معلوم بود اصلا حالش خوب نبود رسید به خونه!!!!!!!

وارده اتاق شد.همه بودن.حتی حاج آقا اکبری هم بود.

همه منتظر بودن حمید حرفی بزنه!

حاج آقا اومد جلو .پرسید:حمید جان !چرا برگشتی ؟؟نکنه جا موندی؟؟

"حمید در حالیکه کاملا عجیب به نظر میرسید گفت:

رسیدم به فرودگاه .داشتم می رفتم که سوار هواپیما بشم..یهو یه پیرمردی اومد نزدیکمو گفت:

جوون .می شه چند لحظه صبر کنی؟

"بفرمایید"

راستش من یه فالنامه دارم .نمیخوای قبل از رفتن به کعبه فالتو ببینی؟

فاله من؟

"پدر جان من به فال اعتقاد ندارم.میشه بی خیاله ماشی؟

"نه نمیشه ."

پیرمرد کاملا محکم و راسخ بود که من فالمو ببینم.

گفتم: خب پدر جان چنده؟

"من فالگیر نیستم"

پس کی هستین؟

" تو کاری نداشته باش. خب یه دونه از این کاغذارو بردار ..

گفتم:پدر جان فالنامه حافظه؟؟                                                      

گفت: نه.

پرسیدم پس مال کیه؟

گفت خودت می فهمی......

کاغذو باز کردمو... چند بیتی بود ..خوندمش.

پنج بارم خوندمش .اشک از چشام سرازیر شد.تا سرمو بالا آوردم از اون پیرمرده اثری نبود.

خشکم زده بود ..

بی خیاله حج شدم.

بابای حمید فریاد کشید که: به خاطره یه فال مزخرف بی خیاله خونه خدا شدی؟؟

خیلی احمقی پسر...می خواد واسه من زن بگیره ..آخه به توام می گن مرد؟؟؟؟

حاج آقا اکبری گفت: حمید جان ..اون فالو بده ببینم .چی تو اون کاغذ نوشته شده که تو رو از طوافه کعبه منصرف کرده؟

حاج آقا کاغذو باز کرد.

بابای حمید گفت: حاج آقا بلند بخون ما هم بفهمیم.

حاج آقا مشغوله خوندن شد:

آناها که به سر در طلب کعبه دویدند.........

چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند.........               

رفتند در آن خانه که بینند خدا را.........

بسیار بجستند خدا را ندیدند.........

چون معتکف خانه شدن از سر تکلیف.........

ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند..........

کای خانه پرستان!!!! چه پرستید گل و سنگ؟؟؟؟

آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند......

(سعدی)

سکوت همه جارو فرا گرفته بود...

حاج آقا از حمید پرسید :حمید جان اون پیرمرده از کجا می دونست که تو می خای بری حج؟؟

حمید که انگار صدای حاج آقا رو اصلا نشنیده بود فریاد زد:

کسی می دونه خونه پوریا کجاست؟.....

 


comment نظرات ()
به راه باديه رفتن به از نشستن باطل..
نویسنده : اميرحسين رحيمي - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٤

آورده اند که:

اوايل می مردم برای پايان دوران مدرسه و رفتن به دانشگاه....

بعد ها می مردم برای ادامه تحصيل در دانشگاه و رفتن سر کار...

بعد از اون می مردم برای ازدواج و بچه دار شدن...

چند سال بعد می مردم برای ديدن روزی که بچه ها به مدرسه بروند و ...

اواخر می مردم برای بازنشسته شدن...

   و حالا دارم می ميرم

                 اما.....

                          اما يادم رفت که زندگی کنم!!!

اين چند خطو از من يادگاری داشته باشين..

                                                    

 


comment نظرات ()
به نام تار و تنبور و دف و نی...
نویسنده : اميرحسين رحيمي - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤

ای کاش تا ابد بنوازد...

چون عاشق است و عاشق...

شايد مثل او تکرار نشود.

 پس بايد از اين همه کج فهمی و بی ذوقی و بی غيرتی و بی...  اطرافيان ملالی به خود راه ندهد و همچنان بنوازد.

همانطور که علی اکبر شهنازی ها،برومند ها، فروتن ها،دوامی ها ، نواختند او نيز بايد بنوازد.

از اين هم بهتر.

تا که عشقت مطربی آغاز کرد                   گاه چنگم، گاه تارم روز و شب...


comment نظرات ()
قو ترين غروب...
نویسنده : اميرحسين رحيمي - ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۳

هم قد خودمه...

راستش وقتی که خيلی بچه بودم مامان بزرگم ميگفت: پسرم با هم قد خودت بازی کن

خب منم دنبال هم قد خودم می گشتم .خيلی هم گشتم اما چه فايده...

خيلی ها با من رفيق و صميمی بودن و هستن ، با معرفت بودن و هستن ، رفيق نيمه راه نبودن و نيستند.....

اما همه اينا يه اشکال اساسی داشتن و اونم اينکه هم قد من نبودن.

تا اينکه تقی به توقی خورد و دانشگاه قبول شديم.

يه سال گذشت...سال دوم يهو يه هم قد پيدا کردم .ياد جمله مامان بزرگم افتادمو خلاصه با هم رفيق شديم.

آره سال دوم بود و من اونو يه آينه ۱.۵متری .البته آينه هم قد ما نبود ولی از خيلی ها به من و اون نزديک تر بود.سال دوم و منو اونو آينه...

سال سوم با هم هم اتاقی شديم ...سال چهارم  يهو اينجوری شد که هديه تولدم تو يه تيکه کاغذ نوشته بود که:

آن دوست که عهد دوست داری بشکست.....می رفت و منش گرفته دامن در دست

می گفت که بعد از اين به خوابم بينی.....پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست!!!

خلاصه... 

امروزم اومد پيش من و يه يادگاری باحال برام گذاشت و رفت...راستش تو اين دنيا شايد بتونی رفيق با معرفته با حاله با مرامه با.....ه پيدا کنی اونم چندين هزارتا

اما من ديگه نمی تونم هم قد خودمو پيدا کنم...اونم همينطور.

راستی اگه اين نوشته ها رو ببينه ياد مردم کوفه (شهريار) ميو فته ...

ده ونک دو نفر... نبود!!!

                                                                            يا معرفت!!!

                        

 

 


comment نظرات ()
اروميه از تهران بهتره!
نویسنده : اميرحسين رحيمي - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۳

چند وقت پيش دوست عزيز و فداکار من آقای علی جعفری تونستند در مسابقات کاراته دانشجويان دانشگاهای کشور مقام نائب قهرمانی رو کسب کنند و با دست پر به ميهن خود (اروميه) برگردند.

منم وظيفه معرفتی خودم ميدونم که از اين شخصيت مومن و فداکار به خاطر اين امر خطير نامی ببرم و آرزوی موفقيت بيشتر در ساير مبا رزه های حق عليه باطل را برای وی داشته باشم.

در ضمن بايد اذعان کنم که من خودم هرجا نشستم گفتم :علی جعفری

در ضمن شما را به ديدن تصاوير دلگشا و بديعی از علی آقا دعوت ميکنم...

                                                                                     by:amirhussein

برای ورود به رضائيه اينجا رو كليك كنين .                                                                                    


comment نظرات ()
صدا کن مرا صدای تو خوب است...
نویسنده : اميرحسين رحيمي - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳۸۳

بهترين کتابی که خوندی چيه؟

يا بهتر بگم : اگه بخوای به يه نفر بهترين کتابی رو که خوندی معرفی کنی ، اون کدوم کتابه ...

فرض کن اون يه نفر منم...

منتظرم....


comment نظرات ()
صدای سخن عشق...
نویسنده : اميرحسين رحيمي - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۳

به ياد آن خوب:

آسمانش  را گرفته تنگ  در آغوش

  ابر ،  با آن پوستين  سرد نمناكش

 باغ بي برگي

 روز و شب تنهاست                               

با سكوت  پاك غمناكش

  ساز  او  باران  ، سرودش  باد

 جامه اش  شولاي  عرياني ست

  ور جز اينش  جامه اي  بايد

   بافته  بس  شعله ي زر تا پودش  باد

  گو بريد ،  يا نرويد ،  هر چه در هر كجاكه خواهد

 يا نمي خواهد

باغبانو رهگذاري نيست

باغ نوميدان

چشم در راه بهاري نيست

گر ز چشمش  پرتو  گرمي  نمي تابد

ور به رويش  برگ لبخندي  نمي رويد

باغ بي برگي  كه مي گويد كه زيبا نيست ؟

داستان  از ميوه هاي  سر به گردونساي اينك  خفته در تابوت 

پست خاك  مي گويد

باغ بي برگي

  خنده اش خوني ست  اشك آميز

 جاودان بر اسب يال افشان  زردش مي چمد  در آن

پادشاه  فصلها ، پاييز ...

                                           

 من : راستش به اين آسونی نميشه از جلوی اسم پاييز گذشت!

خيلی ها با من موافق نيستند.چرا؟؟؟

خوب وقتی بهار هست ديگه کسی به پاييز فکر نميکنه...

اونا:  پاييز ديگه چيه؟؟ کم غم و قصه داريم... تو هم هی تبليغ پاييز و کن!!!!

من: ديدی گفتم . هنوز نذاشتن جمله ام تموم بشه .توپيدن به من.

ولی من يه برگ برنده دارم  که اونا اصلا نمی تونن بفهمنش...

تو : خب چيه؟

من : تويی!

راستش به قول يکی از دوستام نميشه آب يه درياچه رو توی يه ليوان بريزی...

خب اينها شادی رو فقط تو بهار می بينند.ولی من و تو اينجوری نيستيم.

راستی مهدی هم اينطوری نبود .

همون بهتر که چيزی نگم...!

 

 

 

 

 


comment نظرات ()
← صفحه بعد